بانک اشعار آیینیبه بهانه‌ی شعر

گفتم برای فاطمه جانی نمانده است؛ حضرت زهرا (س)؛ محمد ناصری

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

گفتم برای فاطمه جانی نمانده است

حتی برای اشک توانی نمانده است

 

گفتی بمان، امان بده با حیدرت برو

وقت سفر رسیده امانی نمانده است

 

بعد از سه ماه، ماه به تو سر زده بیا

سیرم نگاه کن که زمانی نمانده است

 

این پیر زن، جوانِ دو سه ماه قبل توست

در پیکرم اثر ز جوانی نمانده است

 

ماهه شکسته‌ی نود و پنج روزه‌ام

تا لحظه‌ی غروب زمانی نمانده است

 

او رفت و هر چه بود خدا برد با خودش

حتی ز قبر یار نشانی نمانده است

 

محمد ناصری

از وبلاگ من غلام قمرم

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو × پنج =

دکمه بازگشت به بالا