دسته‌بندی نشده

چرا نظاره می‌کنی به لحظه‌های زار من؛ کریم لقمانی

بسم‌الله الرحمن الرحیم

 

چرا نظاره می‌کنی به لحظه‌های زار من

مخند دگر که این شده تمام کار و بار من

 

فتاده قلعه و حصار به دست خصم و مانده‌ام

پیاده تا کجا روم نباشد این قرارِ من

 

برای بخت پوچ خود به تاس و تخته رو کنم؟

تمام خانه بسته‌اند بریده روزگار من

 

دو شاه، دوبی بیِ یتیم اسیر دست من شده

که آسِ پیک وُ خشت او شکسته این تغار من

 

به پای قاپ نانجیب لگد زدم به بخت خود

دو اسب و یک خرِدگر، دوباره گشته یار من

 

سراب آسمان ببین؟ نه زایشی نه بارشی

که خشک و بی‌ثمر شده همیشه چشمه‌سار من

 

برای شعر و یک غزل شدم اسیرواژه‌ها!

بکن دوباره مرهمم، بمان دگر کنار من

 

کریم لقمانی

 

 

* منبع: وبلاگ محمد مرفه

  • ناصر دوستعلی


شعر


شعر معاصر


شعرانه


غزل


وبلاگ محمد مرفه


کریم لقمانی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو × چهار =

دکمه بازگشت به بالا