دسته‌بندی نشده

نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ

نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ

خویش را کم شمر از زحمت بسیار برآ

قلقل ما و منت پُر به گلو افتاده‌است

بشکن این شیشه و چون باده به یک‌بار برآ

تا به کی فرصت دیدار به خوابت گذرد

چون شرر جهد کن و یک مژه بیدار برآ

همه کس آینه‌پردازی عنقا دارد

تو هم از خویش نگردیده نمودار برآ

خودفروشی همه‌جا تخته نموده‌است دکان

خواه در خانه نشین خواه به بازار برآ

سرسری نیست هوای لب بام تحقیق

ترک دعوی کن و لختی به سر دار برآ

ناله هم بی‌مددی نیست به معراج قبول

بال اگر ماند ز پرواز به منقار برآ

تا کند حسن ادا طوطی این انجمنت

با حدیث لبش از پرده شکربار برآ

ماه نو منفعل وضع غرور است اینجا

گر بر افلاک برآیی که نگون‌سار برآ

دادرس آینه بر طاق تغافل دارد

همچو آه از دل مأیوس به زنهار برآ

شمع را تا نفسی هست به جا باید سوخت

سخت وامانده‌ای از پای خود ای خار برآ

تکیه بر عافیت از قامت پیری ستم است

بیدل از سایه‌ی این خم‌شده دیوار برآ

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا