بانک اشعار آیینیبه بهانه‌ی شعر

نشسته سایه‌ای از آفتاب بر رویش؛ امام حسین (ع)؛ فاضل نظری

 فاضل نظری

بسم‌الله الرحمن الرحیم

 

نشسته سایه‌ای از آفتاب بر رویش

به روی شانه‌ی طوفان رهاست گیسویش

 

ز دوردست سواران دوباره می‌آیند

که بگذرند به اسبان خویش از رویش

 

کجاست یوسف مجروح پیرهن‌چاکم

که باد از دل صحرا می‌آورد بویش

 

کسی بزرگ‌تر از امتحان ابراهیم

کسی چنان که به مذبح برید چاقویش

 

نشسته است کنارش کسی که می‌گرید

کسی که دست گرفته به روی پهلویش

 

هزار مرتبه پرسیده‌ام ز خود او کیست

که این غریب نهاده است سر به زانویش

 

کسی در آن طرف دشت‌ها نه معلوم است

کجای حادثه افتاده است بازویش

 

کسی که با لب خشک و ترک‌ترک‌شده‌اش

نشسته تیر به زیر کمان ابرویش

 

کسی است وارث این دردها که چون کوه است

عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش

 

عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان

که عشق می‌کشد از هر طرف به هر سویش

 

طلوع می‌کند اکنون به روی نیزه سری

به روی شانه‌ی طوفان رهاست گیسویش

 

فاضل نظری

 

 

* منبع: وبلاگ غزل‌سرا

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × دو =

دکمه بازگشت به بالا