به بهانه‌ی شعرشعرانه (اشعار غیر آیینی)

من از هجوم وحشی دیوار خسته‌ام؛ اندیشه فولادوند

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

من از هجوم وحشی دیوار خسته‌ام

از سرفه‌های چرکی سیگار خسته‌ام

 

دیگر دلم برای تو هم پر نمی‌زند

از آن نگاه رذل و طمع‌دار خسته‌ام

 

اشعار من محلل بحران کوچه نیست

زین کرکسان ِ لاشه به منقار خسته‌ام

 

از بس چریده‌ام به ولع در کتاب‌ها

از دیدن حضور علف‌زار خسته‌ام

 

چیزی مرا به قسمت بودن نمی‌برد

از واژه‌ی دو وجهی تکرار خسته‌ام

 

از قصه‌های گرم و نفس‌های سرد شب

از درس و بحث خفته در اشعار خسته‌ام

 

هر گوشه از اتاق بهشتی است بی‌نظیر

از ازدحام آدم و آزار خسته‌ام

 

اینک زمان دفن زمین در هراس توست

از دست‌های بی‌حس و بی‌کار خسته‌ام

 

از راز دکمه‌های مسلط به عصر خون

از این همه شواهد و انکار خسته‌ام

 

قصد اقامتی ابدی دارد این غروب

از شهر بی‌طلوع تبهکار خسته‌ام

 

من در رکاب مرگ به آغاز می‌روم

از این چرندیات پرآزار خسته‌ام

 

من بی‌رمق‌ترین نفس این حوالی‌ام

از بودن مکرر بر دار خسته‌ام

 

من با عبور ثانیه‌ها خرد می‌شوم

از حمل این جنازه‌ی هوشیار خسته‌ام

 

اندیشه فولادوند

از وبلاگ دفتر سیاه

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه + نوزده =

دکمه بازگشت به بالا