آن قدیم ترهاادبیات و شعر

قصه‌ی ناتمام

مرد بر لبه‌ی پرتگاهی راه می‌رفت. پایش لغزید و داشت سقوط می‌کرد. ناگهان با دستانش شاخه‌ی کوچک گیاهی را گرفت اما خیلی زود فهمید که آن شاخه آنقدر کوچک است که نمی‌تواند او را نگه دارد. پس سرش را بالا گرفت و فریاد زد: «کسی آن بالا نیست؟»

کسی گفت: «من هستم.»

مرد گفت: «تو کی هستی؟»

او گفت: «من خدا هستم.»

مرد گفت: «خدایا نجاتم بده! من دارم سقوط می‌کنم.»

خدا گفت: «آیا به من اعتماد داری؟»

مرد گفت: «بله»

خداوند گفت: «پس آن شاخه‌ی درخت را رها کن.»

مرد کمی سکوت کرد و فریاد زد: «کَس دیگری آن‌جا نیست؟؟؟»

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سیزده + شش =

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
0
بستن
بستن