دست‌نوشتهموضوعاتوبلاگ

شما هم از این خاطره‌ها دارین؟

 taxi

قضیه مال حدود سال هشتاد و هفته. البته تا اونجایی که یادم میاد.

یه سری دم اتوبان وایساده بودم و منتظر تاکسی بودم که برم دانشگاه.

بعد از چند دقیقه بالاخره یه تاکسی اومد و جلوم وایساد.

بهش گفتم: میدون نماز

گفت: بفرما

چون تاکسی جلوتر وایساد و توی اتوبان بود، من تا رسیدم به ماشین، درِ عقب رو باز کردم و همون عقب نشستم.

کسی توی ماشین نبود، فقط من بودم و راننده.

طبق معمول از توی کیفم جزوه‌ی دانشگاه رو برداشتم و شروع کردم به خوندن. فکر کنم امتحانی چیزی داشتیم.

با اینکه دم ظهر بود ولی هوا سرد بود. چند وقتی بود هی هواشناسی میگفت برف میاد ولی فقط سوز نصیب ما می‌شد.

فکر کنم حدودای ده یازده صفحه از جزوه رو خونده بودم و زمان هم دیگه تقریباً یه خورده بیشتر از اون چیزی که همیشه طول می‌کشید، طول کشیده بود که راننده گفت: این ورِ میدون پیاده می‌شی یا اون ور‌ِ میدون.

منم سرم رو از روی جزوه برداشتم گفتم این وَ……

توی ذهنم در حد یکی دو ثانیه اسلوموشن وار داشتم به خودم میگفتم میدون نماز که انقد کوچیک نبود.

چرا انقد عوض شده.

که تازه فهمیدم چیشده.

یهو زدم زیر خنده.

راننده گفت: چرا میخندی میگفتم این ور پیدا میشی یا اون ور.

گفتم: آقا من می‌خواستم برم میدون نماز.

گفت: خب میدون نماز همین‌جاست دیگه.

منم با خنده گفتم نه آقا منظورم میدون نماز اسلام‌شهر بود نه میدون نماز شهر‌ری.

بعد کلی از این حرفا که بابا یعنی تو نفهمیدی و یه نگاه ننداختی و عاشقی و خدا شما جوونا رو شفا بده بهم گفت و منم خنده خنده نمیدونم چطوری توضیح دادم و پول رو دادم که متوجه یه مطلبی شدم.

اونم این بود مثل اینکه آ سید کریم طلبیده.

منم اصلا دیگه به دانشگاه که نمی‌رسم و اصلا جای هیچ صحبتی نیست.

خلاصه اینکه رفتم حرم.

توی حرم همش لبخند روی لبم بود.

روبه‌روی ضرحش که رسیدم گفتم آقا امتحان داشتما. ولی دمت گرم خیلی بامرامی.

وقتی زیارت حضرت عبدالعظیم الحسنی علیه‌السلام تموم شد و حرم حضرت حمزه بن موسی الکاظم علیه‌السلام هم رفتم بعدش رفتم حرم طاهر بن زین العابدین علیه‌اسلام.

گوشه‌ی حرم ایشون نشسته بودم که یهو خادما اومدن و در ضریح رو باز کردن.

بعد لابه‌لای خادما اجازه گرفتیم (اونایی که داخل قبه بودن) و یه زیارت خاصه کردیم.

اون روز یکی از شیرین‌ترین روزای زندگیم بود.لبخند

چه زود گذشت.

یادش بخیر.

 

 

شما  هم از این خاطره‌ها دارین؟لبخند

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوزده − 3 =

دکمه بازگشت به بالا