آن قدیم‌ترهاعمومی

شب پره

سفره‌ی دل  من با آتش تزویر نسوخته

دنبال بهانه نگرد شب‌پره، خودت خوب می‌دانی پیش اغیار هم نگشاده‌ام

مار خانگی بود و آتش خانمان‌سوز  که دامن من را هم گرفت

کم کم

ایمان می‌آورم که عصای موسی هم مار می‌شد اژدها پیکر و آتش‌کام

ایمان می‌آورم به اختیار در طول اراده‌ی خالق

ایمان می‌آورم که دو به اضافه‌ی دو می‌شود چهار…

ولی پس شهریار چه می‌گفت:

”که گفته دو با دو می‌شود چهار!؟  دو دست معشوق با دو دست عاشق می‌شود یک“

بیا!

من آشفته‌ام، بیا، کنارم آرام بگیر شب‌پره، چون من هم دیگر نمی‌خواهم بخوابم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

15 + 3 =

دکمه بازگشت به بالا