بانک اشعار آیینیبه بهانه‌ی شعر

شب در سکوت کوچه بسی راه رفته بود؛ پیامبر اعظم (ص)؛ جواد محمدزمانی

 جواد محمدزمانی

بسم‌الله الرحمن الرحیم

 

شب در سکوت کوچه بسی راه رفته بود

امواج مدّ واقعه تا ماه رفته بود

هر یوسفی که پیرهنی از کمال داشت

با طعن گرگِ حادثه در چاه رفته بود

حتی زمین که دیر زمانی خروش داشت

در خلسه‌ی شکفتن یک آه رفته بود

دختر طلای زنده به گوری به گوش داشت

شیطان به بزم مردم گمراه رفته بود

تنها به مکه بود که در جاده‌ی حرا

مردی به شوق سیر الی الله رفته بود

 

آن مرد هم تو بودی و تکبیر زن شدی

ذریّه‌ی حقیقی آن بت‌شکن شدی…

 

پلکت میان معرکه شمشیر می‌کشد

چشم تو طرح حمله‌ی یک شیر می‌کشد

حتی علی که جوشن او پشت هم نداشت

می‌گفت در پناه تو شمشیر می‌کشد

خورشید رزم‌های تو در خیبر و اُحُد

خطی به قصه‌های اساطیر می‌کشد

دندان تو شکست ولی باز هم کسی

از سینه‌ی تو نعره‌ی تکبیر می‌کشد

کمتر به کار شستن این زخم‌ها نشین

انگار قلب دختر تو تیر می‌کشد!

تسبیح می‌شوی و دلت شوق و شور را

چون دانه‌های نور به زنجیر می‌کشد

 

تو مظهر تمام صفات خدا شدی

شایان سجده و صلوات و دعا شدی…

 

ارزانی کمال تو، قلب سلیم بود

مستی هر پیامبر از این شمیم بود

آن‌جا که شرح خلقت آدم نوشته شد

وصف تو در کتاب به خلق عظیم بود

مردی به نام احمد، از این راه می‌رسد

این حادثه، نوشته‌ی عهد قدیم بود

کوری چشم ظلمت شب‌راهه، مثل نور

تنها نگاه آینه‌ات مستقیم بود

فرعون نفس ساحر ما را چه خوش گرفت

محو عصای معجزه‌ی تو کلیم بود

پر زد خدیجه هم‌چو ابوطالب از حرم

آن فصل، فصل هجرت دو یاکریم بود

 

این زخم‌ها به سینه‌ی تو غالب آمده‌ست

دشوارتر ز شعب ابی‌طالب آمده‌ست

 

خورشیدی است جلوه‌ی هفت آسمان تو

توحیدی است سیره‌ی پیشینیان تو

آن عرشیان که سجده به آدم نموده‌اند

بوسیده‌اند با صلوات آستان تو

با آن‌که صبر نوح به نفرین گشود لب

غیر از دعا نخواست بر امّت، زبان تو

جدّت اگرچه لایق وصف خلیل شد

شد واژه‌ی حبیب سزاوار جان تو

بر اسب باد بود سلیمان، ولی نداشت

تیری که داشت لیله‌الاسری کمان تو

موسی اگر برای تکلّم به طور رفت

شد آسمان هفتم حق، میزبان تو

با گردباد خاک، اگر آسمان رود

کی می‌رسد به پله‌ای از نردبان تو؟

 

نورت چو آفتاب در آفاق جلوه کرد

از سینه‌ات مکارم اخلاق جلوه کرد…

 

با آن‌که خلقت است طفیل امیری‌ات

دم می‌زنی به نزد خدا از فقیری‌ات

حتّی به کودکی ز خدا جلوه داشتی

خورشید، خانه داشت به دندان شیری‌ات

با آن‌که تاج و تخت سلیمان هم از خداست

معراج می‌رویم ز فرش حصیری‌ات

کمتر به شرح سوره‌ی هود آستین گشا

می‌ترسم آیه‌ها ببرد سمت پیری‌ات

آفاق را چو آیه‌ی انفاق زنده کرد

از پابرهنگان خدا دستگیری‌ات

با آن‌که ناز می‌دمد از سربلندی‌ات

شوق نماز می‌چکد از سر به‌ زیری‌ات

کوری چشم سامری از جنس نور هست

هارون‌ترین وصّی خدا در وزیری‌ات

 

وقتی سخن ز لطف بهار ولی شکفت

بر غنچه‌ی لبان تو نام علی شکفت…

 

جواد محمدزمانی

 

 

* منبع: سایت شعر هیئت

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شش − دو =

دکمه بازگشت به بالا