خبرخور

زندگینامه طلبه شهید علیرضا زالی/ مثل یک شهید، زندگی کن

به گزارش خبرگزاری حوزه،خداوند در سوره مبارکه حج، آیه ۳۸ می فرمایند، “اِنًّ‌اللهً یُدافِعُ عَنِ‌الَّذِینَ آمَنُوا” بی‌شک خداوند از مومنان دفاع می‌کند، زیرا خداوند هیچ خیانتکار ناسپاس را دوست ندارد «اِن اللهَ لَا یُحِبُّ کُلَّ‌ خَوَّانٍ کَفُور». به کسانی که جنگ بر آنها تحمیل گردیده، اجازه جهاد داده شده است، زیرا مورد ستم قرار گرفته‌اند و خداوند بر یاری آنها توانا است و آنان از خانه و شهر خود به ناحق رانده شدند و جرم آنان این بود که می‌گفتند پروردگار ما خدا است؛ اگر خداوند دستور دفاع به برخی ندهد، دیرها و معابد و صومعه‌ ها و مساجد ویران می‌شدند و البته خداوند کسانی را که یاری دهند، یاری می‌دهد.

طلبه شهید، علیرضا زالی یکی از آن میلیون ها ستاره ای بود که سال ۱۳۶۳ به میدان های حق علیه باطل گام نهاد و  دوشادوش  هم قطارهایش، مشتی کوبنده به دندان طمع صدامیان زد.

آخرین دردانه خانواده زالی، دوازدهم مهرماه سال ۱۳۴۵ در روستای تیکن از توابع شهرستان گلپایگان، استان اصفهان، پای به عرصه خاکی نهاد و به دامن رنگارنگ پاییز سپرده شد. با آمدنش، دنیایی از شادی را برای خانواده به ارمغان آورد. محمدحسین؛ مرد با خدای گلپایگانی، او را در آغوش گرفت و آوای خوش اذان و اقامه را در گوشش زمزمه کرد.

علیرضا در هوای پاک روستا تنفس کرد و با ذکر قرآن و دعای پدر جان گرفت و از شیره جان پر مهر مادر چشید تا توانسته باشد قامتی راست کند؛ برای روزی که راست قامتان را می طلبند.

او فرزند پدری کشاورز و مادری خانه دار بود.

با خانم طیبه زالی، خواهر گرامی این شهید گرانقدر به گفتگو نشسته ایم تا ما را با شخصیت ایشان، بیشتر آشنا کند؛ قدر دان همراهی تان هستیم.

مداح کوچک

برادرم از دوران کودکی علاقه زیادی به ائمه اطهار(علیهم السلام) داشت. در ماه های محرم، صفر و رمضان، روستای ما میزبان یک روحانی و خانواده اش از استان قم بود؛ در طی این مدت این عزیزان به عنوان مهمان در منزل ما جهت استراحت، صرف ناهار، شام، افطاری و سحری در منزل ما حضور داشتند.

علیرضا از صبح تا شب با روحانیون همراه بود و با آنها به مسجد می رفت؛ این امر سبب شد، روضه ها و مصیبت های اهل بیت(ع) را یاد بگیرد و سپس حفظ کند.

جثه ریزی داشت؛ زمانی که در کلاس اول ابتدایی درس می خواند، معلم ها او را بغل می کردند و روی نیمکت می گذاشتند؛ می گفتند برای ما روضه بخوان.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی؛ شب های جمعه به مسجد محل می رفت و دعای پر فیض کمیل را می خواند، صدایش خیلی زیبا و سوزناک بود؛ به طوری که آن اشخاصی هم که با روحانیت مأنوس نبودند، با شنیدن صدایش از بلند گوی مسجد؛ به این مکان می آمدند و دعای کمیل را گوش می کردند.

علیرضا، طلبیده شد

برادرم بعد از اتمام کلاس سوم راهنمایی، به‌ خاطر شور و شوق فراوان به تحصیلات دینی به حوزه علمیه شهرستان گلپایگان رفت و از همان نوجوانی مُهر مِهر یار را بر دل سفید خویش حک کرد.

درسال ۱۳۶۴مدرسه علمیّه «حجهالاسلام»گلپایگان، میزبان این میهمان نو رسیده شد.

با توجه به اینکه منزل خواهر بزرگترم در این مکان بود؛ او بعد از ثبت نام در مدرسه، به خانه ایشان رفت و آنجا مستقر شد؛ مدتی بعد با یکی از دوستان محصلش در حوزه، منزلی را در گلپایگان اجاره کردند.

او دمی از درس و بحث غفلت نکرد و در تهذیب و تهجّد کوتاهی ننمود. روح پاک خویش را به زیور نیاز آراسته کرد و دلخوشِ نازِ نگاه دوست گشت.

در طول مدت حضورش در گلپایگان با ثبت نام در بسیج به عضویت پایگاه مقاومت مسجدالمهدی(عج) آن شهر درآمد و رفته رفته از اعضای فعال آن مرکز به شمار آمد.  

علیرضا مدتی بعد، جهت تحصیلات تکمیلیش عازم قم شد.

برادرم بعد از آنکه شهید شد، پدر دوستش به منزلمان آمد و گفت: چند بار به دیدار پسرم رفتم تا ببینم با چه کسی رفیق راه شده است؛ از معرفت و باگذشت بودن و خوش اخلاق بودن ایشان هر چه بگویم، کم گفته ام؛ بابت این اتفاق خداوند را شکر کردم .

ایشان از معاصی وهرآنچه رنگ گناه داشت پرهیز می کرد. به مستحبات اهمیت می داد و از مکروهات دوری می کرد. شهید علیرضا زالی مجسمه تقوا بود؛ دستگیری از مستضعفان و احترام به پدر و مادر از خصوصیات باارزش بود. همیشه به نماز اول وقت تأکید می کرد؛ سجده های طولانی اش در نماز شب، انس با خواندن دعای کمیل و توسل ودیگر ادعیه و ارادت به ائمه اطهار، چهره او را غرق نور کرده بود.

حصار چهارده سالگی؛ حریف روح بلند علیرضا نشد

برادرم با شروع جنگ تحمیلی، از مادرم جهت رفتن به جبهه اجازه گرفت؛ ایشان موافق نبود و دوست داشت همیشه حضور او را در کنار خانواده احساس کند.

برادرم از این بابت ناراحت بود و در پاسخ به ایشان گفت: اگر ما که همسر و فرزند نداریم، به جبهه نرویم و برادرانی که خانواده ای تشکیل داده اند؛ بروند و شهید بشوند؛ این خیلی ناراحت کننده است که فرزندانشان در حسرت نداشتن آنها بمانند.

با این وجود مادرم راضی شد؛ اما ماجرا فقط این نبود؛ از طرفی دیگر علیرضا چون چهارده سالش بود؛ مسئولین مربوطه برای گزینشش اقدامی انجام نمی دادند. سن کمش؛ تنها بهانه حبس روح بلند او در شهر و مدرسه بود.

اما دیری نپایید که از طریق رسانه ای مطلع شد محدودیت سنی برداشته شده است؛ بلافاصله پا به پای رزمندگان دیگر عازم جبهه حق علیه باطل شد.

پس از سه باراعزام به میادین عشق و ایثار، روح او برای پرواز به بی‌نهایت حضرت دوست آماده شد.

در منطقه مهران، درلشکر ۲۷ محمدرسول الله(ص) پس از سرنگون کردن چهار بعثی کافر، با اصابت ترکش خمپاره‌ای، زخم شیرین دوست را به جان خرید و مجروح شد و به بیمارستان اصفهان و سپس به تهران انتقال داده شد.

علیرضا، پر کشید

شدّت جراحات به حدّی بود که برادرم در بی‌هوشی به سر می بُرد. بعد از گذشت چهل الی چهل و پنج روز دست تقدیر، جانی دوباره به وجودش بخشید و او را به دنیا فرا خواند؛ چشم بر چشمان پدر و مادر گشود؛ دائماً می گفت، بچه ها در والفجر ده پیروز می شوند و به کربلا می روند؛ من هم دوست دارم دوباره به جبهه برگردم … .

چهل الی چهل و پنج روز دیگر از حضور علیرضا در بیمارستان گذشت؛ در تاسوعای حسینی به سر می بردیم حالش وخیم شده وخیلی تشنه بود و دائم به پدرم می گفت، به من آب بدهید.

دکتر گفته بود، نباید آب بخورد، زیرا ریه اش عفونت می کند؛ با این وجود برادرم خوابید.

از خواب که بیدار شد، گفت: من دیگر آب نمی خواهم؛ رفتم برایتان بلیط کربلا گرفته ام؛ اسم من؛ خواهرهایم، برادرهایم و پدر و مادرم را برد.

علیرضای عزیزم با تمام آن حال و هوای معنوی در روز عاشورا ؛ با آسودگی تمام، همنوا با ملائک مستقبل، سرود وصال را آواز کرد.

پیکر مطهّرش در گلپایگان «تیکن» با شکوه هرچه تمام‌تر تشییع و در کنار دیگر شهدای روستا به‌ خاک سپرده شد. روحش تا قیام قیامت همراه با دیگر شهدای تاریخ شیعه «عند ربّهم یُرزقون» و ناظر برکردارِ ما نسل بازمانده غفلت‌زده‌ است.

وصیت نامه شهید:

از شما می خواهم شرح خطبه همام شرح صفات متقین که در نهج البلاغه است، به دقت بخوانید و سعی کنید که حتماً بدان عمل نمایید. به عقیده من برای رسیدن به سعادت ابدی عمل به همین نکته کافی است، بنابرای سعی کنید همه دستورات این خطبه را در زندگیتان به اجرا در آورید. همچنین جهاد با دشمنان خدا را فراموش نکنید. ما اینجا شاهد امدادهای غیبی بسیار زیادی هستیم که خداوند در جبهه به رزمندگان می نماید که تا وقتی این امدادهای غیبی آشکار را از نزدیک نبینید، نمی توانید باور کنید؛ واقعاً که رزمندگان ما، همه لشکریان خدا  هستند و این جبهه ها بهترین جا برای خود سازی است.

پدر و مادر عزیزم، شما عمرتان را صرف من و خواهر و برادرانم کردید؛ برای اینکه ما در آسایش زندگی کنیم، خیلی رنجها را متحمل شدید؛ من از شما کمال تشکر را دارم و از خداوند می خواهم به شما توفیق عمل صالح و مخلصانه را عنایت فرماید.

از شما می خواهم از غیبت و تهمت دوری کنید، چون که شما در نزد خداوند اجر عظیمی دارید و آن افراد سابق نیستید؛ همانطور از نظر معنوی فرق کرده اید نیز باید از نظر عمل هم فرق داشته باشید و به نصایح این حقیر گوش فرا دهید تا ان شاء الله به سعادت ابدی برسید.

برادرانم و خواهران عزیزم؛ حدیث معتبری است که می فرماید، چه بدبخت است مسلمانی که امروزش بدتر از دیروزش باشد و یا حتی مانند آن باشد. من از شما می خواهم که سعی کنید هر روز در اصلاح خودتان بکوشید و نماز شب را به پا دارید؛ که نماز شب گناهان روز را پاک می کند. سعی کنید همواره پیرو ولایت فقیه و تابع امام(ره) باشید و در همان خط امام که خط اسلام است حرکت کنید.  

صندوقچه خاطرات

شبی که ایشان را در مزار شهدای روستای تیکن به خاک سپرده بودند، یکی از بستگان که منزلشان نزدیک به این آرامگاه بود از پشت بام خانه دیده بود، سه مرتبه نوری سبز رنگ از آسمان به داخل قبروارد می شود.

در یکی از روزهای سال هزار و سیصد شصت و پنج ، مراسم عروسی ام بر پا شد؛ در همان روز قرار بود چند شهید از شهدای دوران دفاع مقدس را برای تشییع و خاکسپاری به روستای تیکن بیاورند. علیرضا هم به همین دلیل به خانواده خود و خانواده داماد تأکید کرده و گفته بود؛ به احترام خون این شهدا در مراسم عروسی رقص و … نباشد. یکی از اقوام به علیرضا گفت: حالا روزی هم عروسی خودت می شود.؛ علیرضا در جواب ایشان گفت: بله؛ عروسی من هم در راه است اما به شکلی دیگر…  .

در سفر دومی که از جبهه بازگشته بود؛ شنید خواهر بزرگم زمینی خریده و در فکر ساختن خانه است. ساعتی به عنوان کادو خرید و به آنها داد. ایشان گفتند، ما که هنوز خانه نساخته ایم، علیرضا با لبخندی گفت: می دانم ولی شاید من نتوانم خانه تان را ببینم. خواستم پیشاپیش تبریک گفته باشم.

روز آخری که شهید می خواست به جبهه برود؛ به برادرها و خواهر هایش سر زد و به خانه آنها رفت و با آنها خدا حافظی کرد. وقتی به خانه ما آمد؛ خوراکی های زیادی برایمان آورد. هنگام خدا حافظی؛ وقتی از در خانه خارج شد ، تا سر کوچه؛ دائم بر می گشت و به پشت سرش نگاه می کرد. گویا می دانست که این آخرین بار است.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک × دو =

دکمه بازگشت به بالا