خبرخور

رویش شجره طیبه و ریزش خیر کثیر

خبرگزاری حوزه، | اصالت و شرافت خانواده اش زبانزد شهر و دیار است. نه تنها مردم مکه، که بیرون از آن نیز، خاندانش را به شهرت و محبوبیت و نفوذ اجتماعی می شناسند و سالهاست که پدرش حامل وحی و چراغ روشنایی بخش جمع است.

اینها افتخار است، ولی فاطمه خود مظهر فخر است؛ او خود شخصیت مستقل و ممتاز دارد. او از صلب پیامبری است که جمال یوسف را با ملاحت فزون دارد، مادرش خدیجه است که علاوه بر خردمندی وفهم، از زیبایی بهره بسیار داشته است، پس او نیز زیباست چنان که مادر انس بن مالک در وصف او گفت: «همچون ماه تابان در شب چهارده است و گرنه چون خورشیدی در پس ابر»

او مثل پیامبر بود. گرچه حدود نه بهار از زندگی اش می گذشت، اما آیتی از آیات معرفت و عقل بود. مدیریت و لیاقت او چنان بود که پیامبر  او را «ام ابیها» خواند. او از زنان برگزیده تاریخ بشر است. خداوند همه خوبی را در او جمع کرده است.

این دختر با موقعیتی که دارد، طبعا خواستگاران زیادی خواهد داشت، اما افتخار همسریش از آن چه کسی خواهد شد؟ سؤالی است که همه می خواهند بدانند

صاحبان قدرت و ثروت یکی پس از دیگری به خواستگاری او می آیند اما رسول خدا دست رد به سینه آنان می زند، به گونه ای که گویا توقع ندارد چنین افرادی، خواستار ازدواج با فرزندش شوند.

«عبدالرحمن بن عوف» برای جلب رضایت پیامبری پیشنهاد صد شتر سیاه آبی چشم به همراه کتان اعلا و ده هزار دینار طلا نمود.

پیامبر به تندی، مشتی سنگ ریزه را در کف گرفته و به سوی او پاشید ابوبکر دوست عبدالرحمن نیز تکرار کرد:

اگر دخترت را به من بدهی، من نیز همین اندازه مهریه قرار میدهم پیامبر (ص) خواست او را هم نپذیرفت.

هیجان در نخلستان

سال دوم هجرت به مدینه است، امتناع پیامبران از پذیرش این خواسته های زیاد و توجه ویژه ای که به حضرت علی داشت جمعی را بر آن داشت که برای این وصلت سهمی ایفا کنند. روزی سه تن و از آن میان سعد بن معاذ» به درب خانه علی آمدند، تا او را برای خواستگاری فاطمه تشویق کنند. او در منزل نبود. دانستند در نخلستان مشغول آبیاری است. به آنجا روانه شدند، پیش آمدند. یکی از آنان چنین گفت:

تو از نظر کمال و فضیلت از همه برتری، تو محبوب رسول خدا هستی. بزرگان قریش به خواستگاری فاطمه رفته اند ولی پیامبر با آنها را رد کرده و فرموده است: «کار آن به دست خداوند است» پس چرا ازدواج نمیکنی؟ چرا به خواستگاری او نمی روی؟ من امیدوارم خدا و رسول او فاطمه را برای تو نگه داشته اند.

چشمان علی پر از اشک شد، فرمود:

احساساتم را به هیجان آوردی و آرزوی دیرینه ام را بیدار کردی، به خدا سوگند فاطمه مورد خواست و رغبت است و من از او باز نایستاده ام، اما چه کنم که دستم خالی است).

او پاسخ داد:

تو خود می دانی که همه دنیا نیز پیش خداوند و پیامبرش ناچیز است و پیامبر به مال و ثروت چشم ندارد.

به سوی خواستگاری

علی (ع) کار آبدهی نخلستان را رها کرد، شترش را به خانه آورد، آن را بست، آماده رفتن به سوی خانه پیامبر شد. او اکنون روانه خواستگاری است، او اکنون در مسیری قدم بر می دارد که آغازگر تحول جدیدی در زندگی اوست.

رسول خدا در خانه «ام سلمه» است. علی (ع) در زد. «ام سلمه» پرسید: « کیست ؟ قبل از پاسخ، پیامبر دستور داد:

در را بگشا و بگو داخل شود، کسی پشت در است که محبوب رسول است

سر بر زمین افکنده است، گویا مطلبی دارد که از بیان آن حیا می کند. از پیامبر خجالت می کشد. پیامبر سکوت را شکست، او می داند علی برای چه آمده است:

می بینم که برای حاجتی اینجا آمده ای، خواسته ات را بر زبان آورو آنچه در دل داری بازگو، خواسته ات پیش من مقبول است».

و بدین گونه پدر دختر زمینه سخن گفتن خواستگار را فراهم می سازد. علی لب به سخن گشود:

«پدر و مادرم به فدایت باد، شما خود می دانی که مرا از عمویت «ابی طالب و «فاطمه بنت اسد» گرفتی و من طفلی کوچک بودم، مرا با غذای خود پروراندی و به اخلاق و سیره خویش تربیت نمودی، نیکی و دلسوزی شما در باره من از پدر و مادرم بیشتر و بهتر بود، تربیت و هدایتم به دست شما بوده است و شما ای رسول خدا به خدا سوگند که ذخیره دنیا و آخرتم میباشی .

ای رسول خدا ! حال با توجه به اینکه بزرگ شده ام، دوست دارم خانه و همسری داشته باشم تا در سایه انس با او، سکونت یابم. آمدم خواستگاری. خواستگاری دخترتان فاطمه، آیا او را به من میدهید؟

خواستگار پیروز

پیامبر چهره اش چون گل شکفته شد. گویا انتظار این لحظه را میکشید. مسرور گشت، ولی با این حال فرمود:

اجازه بده از دخترم بپرسم»

نزد فاطمه آمد. فاطمه از جای برخاست و عبای پیامبر را بر گرفت، کفش های او را کند، با دست خویش دست و پای پدر را شست، سپس خود نشست. پیامبر لب به سخن گشود:

دختر عزیزم! تو علی بن ابی طالب را به خوبی و شایستگی می شناسی و به سابقه ایمان و خویشاوندی و فضیلت و تقوای او آگاهی داری. من همیشه آرزو داشتم تو را خوشبخت کنم و به عقد کسی در آورم که بهترین مردم روی زمین است. آیا راضی هستی همسر علی باشی؟»

فضای اتاق لحظاتی غرق در سکوت بود، سکوتی از سر حیا. فاطمه خاموش ماند و چیزی نگفت. نغمه تکبیر پیامبر بلند شد:

الله اکبر الله اکبر! فاطمه راضی است، سکوت او اقرار اوست».

عکس العمل فاطمه در مقابل خواستگاران قبلی، برگرداندن چهره و اظهار ناراحتی بود، اما این بار با سکوت خویش صد سخن می گوید، علاوه این که روی خود را نیز برنگردانده است.

پیامبر(ص) ؛ در مقابل پیشنهاد علی سؤال کرد:

بودجه ای نیز داری که دخترم را به ازدواج تو در آورم؟ – پدر و مادرم فدایت باد، چیزی از وضعیت من بر شما پنهان نیست یک شمشیر، یک زره و یک شتر آبکش دارم، غیر از این چیزی ندارم!

– شمشیرت را که برای جهاد در راه خدا و مبارزه با دشمنان نیاز داری، اشترت را نیز برای آبدهی نخل ها و نیاز روزانه ات احتیاج داری، من به همان زره ات راضی ام. بهای آن را مهریه ازدواج قرار دادم.

آنگاه پیامبر به تفصیل به شرح این ازدواج در عالم ملکوت و در میان فرشتگان پرداخت.

دسته های گل میخک و سنبل

وقت آن رسیده است که تو را مژده ای دهم. قبل از آمدن تو، جبرئیل آمد و خبر ازدواج شما را به من داد».

علی (ع)شرح ماجرا را پرسید. پیامبر فرمود:

هنگامی که جبرئیل آمد، دسته های گل میخک و سنبل خوشبو در دستش بود. پرسیدم این گل ها برای چیست؟ گفت این از گل های جشن عروسی علی و فاطمه در بهشت است، امروز خدای تعالی به فرشتگان دستور آذین بندی بهشت را داد و فرمود: جای جای بهشت را بیارایند و در فضای آن عطرافشانی کنند و حوریان با خواندن «طه» و «یس» و «حمعسق) سرود شادی بخوانند، ندایی از جانب خداوند برخاست که امروز روز جشن عقد علی بن ابی طالب است، گواه باشید که من فاطمه دختر محمد را به ازدواج علی بن ابی طالب در آوردم. خطبه عقد به دستور خداوند خوانده شد و ندایی بلند شد که ای فرشتگان! ای ساکنان بهشت! به علی و فاطمه تبریک گویید»

همه را خبر کنید

پیامبر به بلال دستور داد، مردم را به مسجد فرا خواند. علی به سرعت و با خوشحالی از خانه پیامبر خارج شده است. از او در باره خواستگاری پرسیدند. خبر عقد را بازگو نمود و اضافه کرد:

این رسول الله است که به دنبال من خارج می شود تا در حضور مردم آن را اعلان کند».

آنان نیز خوشحال روانه مسجد شدند.

لحظاتی بعد بلال بر بالای مأذنه مردم را به اجتماع در مسجد فرا می خواند.

مردم در مسجد گرد آمده اند. پیامبر بالای منبر است. مردم می شنوند که مأموریتی الهی ابلاغ شده است. آری فاطمه به دستور خدای تعالی به ازدواج علی در آمده است. ازدواجی در عالم بالا و در حضور ملائکه. این گزارشی است که جبرئیل آورده است و پیامبر بر مردم بازگو میکند.

در حالی که علی به اشاره پیامبر برای ادای جملاتی کوتاه ایستاده است. خود حضرت جلوس نموده و همه منتظر شنیدن سخنان داماد هستند. پس از سپاس به درگاه خداوندی و درود بر پیامبر رحمت اضافه می کند:

ازدواج مأموریتی الهی است، مورد خشنودی اوست. این مجلس ما از سر قضای الهی و اذن اوست، پیامبر دخترش فاطمه را به ازدواج من در آورد و این زره ام را مهریه آن قرار داد. من خشنود به آنم، از خود پیامبر بپرسید و گواهی دهید».

گفتند: یا رسول الله ؟! آیا چنین است؟ فرمود: آری. .

صدای شادی و تبریک از جای جای مسجد برخاست. همگی برای عروس و داماد آرزوی خیر و دعای نیک نمودند، و به راستی که خداوند این دو را برای هم آفریده است.

جهیزیه

علی به دستور پیامبر برای فروش زره روانه شد تا با قیمت آن مقدمات عروسی و لوازم آن تهیه شود. علی زره را حداکثر به پانصد درهم فروخت و به پیامبرا تحویل داد. پیامبر یک قسمت آن را برای خرید جهیزیه اختصاص داد، قسمتی را نیز برای تهیه عطر و لباس و لوازم عروسی قرار داد و بقیه را نیر به «ام سلمه» به عنوان امانت سپرد.

افرادی برای تهیه و خرید جهیزیه راهی بازار شدند، از آن جمله عمار و بلال بودند،. صورت اثاثیه خریداری شده طبق یک گزارش از این قرار است:

۱. رختخواب و تشک از پارچه کتان مصری، دو دست، ۲. فرش از پوست، یک عدد، ۳. متکای پشمی، یک عدد، ۴، چادر خیبری، یک عدد، ۵. مشک آب، یک عدد، ۶، کوزه آب، دو عدد، ۷. ظرف آب خوری کوچک، دو عدد، ۸. آفتابه، یک عدد، ۹. بالش پوستی، چهار عدد، ۱۰. حصیر، یک قطعه، ۱۱. آسیای دستی، یک عدد، ۱۲. تشین لباسشویی، یک عدد، ۱۳. ظرف شیر، یک عدد، ۱۴. پرده پشمی نازک، یک عدد.

شاید اقلام جزیی دیگری نیز باشد که از قلم افتاده است. جمع صورت حساب ۶۳ درهم.

برای عروس نیز توسط یکی از زنان:

یک پیراهن سفید عروسی، یک روسری بزرگ، یک حوله و مقداری عطر، خریده شد.

دوران نامزدی

دوران نامزدی می گذشت، ولی علی مطلبی راجع به فاطمه پیش پیامبر نمیگفت؛ زیرا خجالت می کشید و این پیامبری بود که هر گاه با علی تنها می شدند خطاب به داماد خویش می فرمود:

چقدر همسرت نیکو و زیباست! مژده باد تو را که بهترین زن عالم را به ازدواج تو در آورده ام».

حدود یک ماه سپری شده است. عقیل به دیدن برادرش علی آمده است. بنابر گزارش جناب جعفر طیار برادر دیگر حضرت نیز حضور دارد.

– برادر جان! من از هیچ چیزی خوشحال تر از ازدواج تو با فاطمه نشده ام، برادر جان، چرا از پیامبر نمی خواهی که عروس را به خانه ات بفرستد تا با جمع فرخنده شما خوشحال گردیم؟

– برادرم، به خدا سوگند من نیز مشتاقم، ولی خجالت میکشم. عقیل بلافاصله گفت: | تو را سوگند می دهم که با هم برویم و قضیه را به پیامبران بگوییم.

آمدند؛ «ام سلمه» و دیگر همسران پیامبر از جریان آگاه شدند. از علی خواستند که آنان با پیامبر گفت وگو کنند. زنان پیامبر دسته جمعی پیش پیامبر آمدند.

ما برای موضوعی خدمت شما رسیده ایم که اگر همسرتان خدیجه زنده بود، مایه چشم روشنی او بود.

نام خدیجه، قلب پیامبر را متأثر نمود، قطرات اشک برگونه اش جاری شد، لحظاتی گریست، آنگاه به یاد همسر فرزانه و باوفایش فرمود:

خدیجه! دیگر مثل خدیجه کجاست؟ او آن زمان که دیگران سخنم را نپذیرفتند، مرا تصدیق کرد و بر سر دین خدا با من همکاری نمود و اموالش را در راه آن به کمک من گرفت، خداوند به پاس خدمات او، مرا دستور داد که به خدیجه بشارت خانه ای در بهشت دهم؛ زمردین».

ام سلمه» عرض کرد:

پدران و مادران ما به فدایت یا رسول الله، هر چه درباره خدیجه میگویید صحیح است. علی دوست دارد که همسرش فاطمه را به خانه اش بفرستید.

– ام سلمه چرا خود علی این درخواست را از من نمی کند؟

 – ای رسول خدا! حیا مانع اوست. پیامبر به «ام ایمن» دستور داد:

برو علی را نزد من آور!»

علی (ع) همچنان منتظر ایستاده بود، تا جواب پیامبران را بشنود. وقتی ام ایمن را دید، سؤال کرد:

چه خبر؟

«ام ایمن» او را از احضار پیامبر و مطلع ساخت.

علی وارد شد. کسی در اتاق نماند، علی (ع) در حالی که چشم ها را از حیا بر زمین دوخته بود روبه روی پیامبر نشست. پیامبر فرمود: دوست داری همسرت را به خانه ببری؟» علی (ع) هم چنان که چشم بر زمین دوخته بود پاسخ داد: «آری، پدر و مادرم فدایت باد».

. – بسیار خوب است، ان شاء الله همین امشب یا فردا شب او را به خانه ات می فرستم.

علی (ع) شادمان از جای برخاست.

از خانه رسالت به خانه امامت

پیامبر به زنان دستور داد فاطمه را برای عروسی آماده کنند و اتاق عروس را آراسته نمایند. علی(ع) خانه ای در خور نداشت. «حارته بن نعمان» نزد پیامبر آمد و یکی از خانه های خویش را در اختیار علی گذاشت؛ خانه ای که با خانه پیامبر با مقداری فاصله داشت.

علی کف خاکی اتاق را با قدری شن نرم هموار ساخت، جایی را برای ظرف آب مهیا کرد. چوبی را بر دو لبه دیوار تکیه داد تا از آن به عنوان چوب لباسی» استفاده شود. پوست گوسفندی را فرش اتاق ساخت، یک بالش نیز از لیف خرما در اتاق جای گرفت. مقدمات مراسم آماده شده است.

جشن عروسی

پیامبر فرمود:

برای عروسی باید میهمانی بدهیم، چرا که خداوند، «ولیمه» را دوست دارد و در آن خیر و برکت است».حضرت ده درهم از پولهایی که از باقی مانده مهریه، به «ام سلمه» سپرده بود، برای تهیه غذا به علی داد. حضرت به دستور پیامبر مقداری روغن، خرما و کشکی مخصوص تهیه کرد. طبق گزارش، بعضی از یاران پیامبر نیز برای مراسم کمک نمودند. از جمله «سعدبن معاذ» یک گوسفند اهدا کرد. پیامبر تهیه مقداری نان را نیز سفارش داد و علی به دستور پیامبر گوسفند را سر برید.

خود پیامبر برای تهیه شیرینی جشن، آستین ها را بالا زد؛ سفره ای پوستین درخواست کرد و به دست خویش از خرما و روغن و کشک مخصوص، شیرینی ویژه ای درست کرد. هم زمان غذای میهمانی نیز از گوشت آماده می گشت. پیامبر به داماد فرمود:

هر کس را می خواهی دعوت کن!» داماد به مسجد آمد، یاران پیامبر گردهم آمده بودند؛ مسجد از جمعیت پر بود

همگی دعوت رسول خدا را پاسخ گویید!»

همه بلند شدند و به طرف پیامبر آمدند. دیگران نیز فرا می رسیدند، از کوچه ها، از محله های مدینه، از میان نخلستانها و کشتزارهای مدینه. علی به پیامبر خبر داد که تعداد میهمانان زیاد است.

طبق یک گزارش حضرت سفره را با یک پارچه ای پوشاند و به علی دستور داد ده نفر، ده نفر برای صرف غذا و شیرینی وارد کند. دسته دسته می خوردند و خارج می شدند و مراتب تبریک و تهنیت خویش را ابراز می نمودند، و غذا هم چنان کم نمیشد! از همان شیرینی حدود هفت صد نفر زن و مرد خوردند.

پیامبران برای همسران خویش نیز غذا فرستاد. سپس ظرفی خواست و مقداری غذا برای عروس و داماد برداشت و بدین گونه بود که به برکت پیامبر و میمنتی این جشن مقدس، غذا و شیرینی به همه میهمانان رسید.

اکنون دیگر خورشید می رفت تا غروب کند و این جمال قدسیه فاطمه بود که جایگزین آن می شد. میرفت تا در افقی دیگر، در خانه علی جلوه گر شود، هر چند به صریح کتاب خدا، علی «نفس» پیامبر است. فاطمه(س) در لباسی بلند که لبه های آن به زمین کشیده می شد از خانه پدر خارج می شد تا به خانه شوهر رود.

به سوی زندگی مشترک

پیامبر خود بر مراسم عروسی نظارت داشت. خدیجه سالها بود به جوار حق شتافته بود. .

برای بردن عروس، از مرکب خود پیامبر که پارچه ای آویزدار بر آن پوشانده اند استفاده می شود. سلمان افسار آن را به دست گرفته است و پیامبر مرکب را می راند.

پیامبر از پیش حرکت می کند. جبرئیل طرف راست و میکائیل در طرف چپ قرار گرفته اند. هفتاد هزار فرشته او را بدرقه میکنند، چه با شکوه است! صدای تسبیح و تقدیس و سرود فرشتگان به گوش پاکان می رسد، سرودی تا مطلع الفجر.

زنان فامیل و بانوان مهاجرین و انصار به دستور پیامبر ، فاطمه را چون گلی خوشبوی، در برگرفته اند. همسران پیامبر در جلو مرکب قرار دارند. حمزه و عقیل و جعفر و اهل بیت با شمشیرهای کشیده خویش از پشت سر در حرکت اند!

زنان از پیامبران اجازه سرود خوانی خواستند. پیامبر اجازه داد با این شرط که چیزی نگویید که خدای را خوش نیاید.

همسران پیامبر را به نوبت سرودهای خویش را می خوانند. «ام سلمه»، عایشه» و «خفضه»، از آن جمله اند. «فتنه» دختر خلیفه دوم چنین می سراید

فاطمه بهترین زن عالم است

و چه کسی همانند او ماهروی است؟

 خدا، تو را بر همه مردمان برتری داد.

 به فضل کسی که آیه های سوره «زمر» بر او نازل شده است.

تو را خداوند به همسری جوان مردی با ارزش در آورد.

 یعنی علی، آنکه بهتر از همه مردمان است.

پس ای همسران پیامبر! فاطمه را حرکت دهید که او،

دختر باکرامت پیامبر عالی قدر است

 آنگاه «معاذه» مادر «سعد بن معاذ» به سرودن شعر خویش می پردازد. زنان نیز دسته جمعی هر سرودی را با تکرار اولین بیت آن، همراهی می نمایند، آن گاه تکبیر می گویند. اکنون دیگر به درب خانه رسیده اند.

عروس وارد خانه شده است. پیامبر همچنان به همراه دخترش است. قصد دارد به دست خویش او را به داماد بسپارد، فرمود:

بیا و همسرت را تحویل بگیر». آنگاه آن دو را کنار خود نشانید. پارچه سبز رنگی روی صورت فاطمه الا بود. آن را کنار زد. دست او را گرفت و در دست علی (ع) گذارد.

آنگاه تبریک گفت، سپس اضافه نمود:

ای علی! فاطمه بهترین همسر است.

 ای فاطمه! علی بهترین شوهر است.

برای آنان دعا کرد و برخاست؛ به در حجله رسید. دوباره دعا کرد و در حالی که خارج می شد این جملات را بر زبان می آورد

خداوند شما را و فرزندان شما را جزو پاکان قرار دهد، من با دوست شما دوستم و با دشمن شما دشمن. شما را به خدا می سپارم».

علی از خود نقل می کند، در همین شب در حالی که پاسی از شب گذشته بود، فاطمه برخاست، چراغ را خاموش کرد، یک بار نگاهم به چهره تابانش افتاد، چنان عظمتش قلب مرا فرا گرفت که گویی رسول خدا را می بینم، زیرا او در حسن و جمال و اندام و راه رفتن همانند پدر بزرگوارش بود.

هر دو به شکر گزاری در پیشگاه خداوند بزرگ می پردازند و بدین سان می روند تا خانه توحید را گرمی بخشند و زندگی مشترک خویش را آغاز نمایند.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

14 − هشت =

دکمه بازگشت به بالا