بانک اشعار آیینیبه بهانه‌ی شعر

رمضان آمد و در سحرش بی‌حالم؛ مناجات؛ ناشناس

 

بسم‌الله الرحمن الرحیم

 

رمضان آمد و در سحرش بی‌حالم

از پریشانی احوال خودم می‌نالم

 

رمضان آمد و در بحر گنه غوطه‌ورم

در دل شام سیه چشم به راه سحرم

 

رمضان آمد و حق درب کرامت وا کرد

لیک این نفس بداندیش مرا رسوا کرد

 

رمضان آمد و هنگام مناجاتی شب

بهر آنکه شده آماده به شعبان و رجب

 

من هنوز غافلم از این‌که خدا خوانده مرا

تا به خود آیم به پایان می‌رسد ماه خدا

 

آه از این دل که مرا بی‌کس و بی‌چاره نمود

بین این شهر مرا مانده و آواره نمود

 

آه از این دل که غمش نیست جدایی ز تو

نشنود هیچ نوایی و صدائی از تو

 

آه از این دل که مرا خانه‌خرابم کرده

بس گنه کرده ز شرمندگی آبم کرده

 

آه از این دل که مرا عاشق جانان نکند

یادی از خاطره‌ی خوب شهیدان نکند

 

نفس من بر گنه و مفسده عادت کرده

از سر خویش برون فکر شهادت کرده

 

در مناجاتم اگر اشک پدیدار شود

خواب می‌آید و این دیده‌ی من تار شود

 

کی رسد خواب خوش این دل من را پایان

کی رسد بر تن افسرده و پژمرده جان

 

ناشناس

 

* اگر شاعر این اثر را می شناسید لطفا نام او را در قسمت نظرات -مستندا- ثبت بفرمایید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه × دو =

دکمه بازگشت به بالا