خبرخور

داستان حضرت صالح (علیه السلام)

به گزارش خبرگزاری حوزه، کتاب “قصه های قرآن” با موضوع «تاریخ انبیاء از آدم تا خاتم» به قلم سید جواد رضوی، به ارائه داستان زندگی انبیاء پرداخته که در شماره های مختلف تقدیم نگاه شما قرآن یاوران خواهد شد.

  

* داستان حضرت صالح (علیه السلام)

   

– حضرت صالح در قرآن

نام حضرت صالح (علیه السلام) در قرآن یازده مرتبه ذکر شده است. او از نواده های سام بن نوح، از قبیله ثمود بود. بعضی سلسله نسب او را چنین ذکر کرده اند: «صالح بن عبید بن جابر بن ثمود» و بعضی دیگر او را به عنوان «صالح بن جابر بن ارم بن سام بن نوح» یاد کرده اند.

بنابر آنچه قرآن درباره این قوم آورده است، آنان قومی از عرب بوده اند، این معنا را از نام پیامبر شان صالح (علیه السلام) که کلمه ای عربی است، استفاده می کنیم.

از آیه ۶۱ سوره هود بر می آید که او از همان قوم بوده است، پس نتیجه می گیریم که آنان عرب بوده اند و نام مردی از آنان صالح بوده است. این قوم که بعد از قوم عاد پدید آمدند و دارای تمدن بوده اند و زمین را آباد می کردند. آنان در زمین هموار قصرها و در شکم کوه ها خانه هایی امن می ساختند (۱۶۶).

   

قرآن کریم درباره این پیامبر الهی قوم ثمود می فرماید:

ای قوم! من برای شما فرستاده امینی هستم، پرهیزکار باشید و از من پیروی کنید. من در برابر این دعوت از شما اجر و مزدی نمی خواهم، اجر من تنها از جانب پروردگار جهانیان است. آیا شما می پندارید همیشه در نهایت امنیت در میان نعمت هایی که در دنیا وجود دارد، باقی می مانید؟ و در کنار این باغ ها، چشمه ها، زراعت ها و نخل هایی که میوه هایش شیرین و رسیده است جاودانه خواهید ماند؟ شما از کوه ها خانه هایی می تراشید و در آن به عیش و نوش می پردازید این امور شما را سرمست و غافل ساخته است. از زندان خود پرستی بیرون آیید و به فضای خداپرستی وارد شوید. از اسرافکاران و دنیاپرستان مرفه پیروی نکنید، آنان که به فساد و تباهی دامن می زنند و در فکر اصلاح نیستند (۱۶۷). ای مردم! تنها خدای یکتا و بی همتا را بپرستید که جز او خدای شما نیست، همان خداوندی که شما را از زمین آفرید، و آبادانی آن را به شما واگذار کرد، از او آمرزش بطلبید، سپس به سوی او باز می گردید که پروردگارم (به بندگان خدا) نزدیک و اجابت کننده تقاضای شما است.

قوم گفتند: ای صالح! تو پیش از این مایه امید ما بودی. آیا ما را از پرستش ‌ آنچه پدرانمان می پرستیدند نهی می کنی؟ ما در مورد آنچه به سوی او دعوت می کنی در شک و تردید هستیم.

حضرت صالح فرمود: «ای قوم من! اگر من دلیل آشکاری از پروردگارم داشته باشم و رحمت او به سراغم آمده باشد، آیا می توانم از ابلاغ فرمان او سرپیچی کنم؟ اگر من از او نافرمانی کنم، چه کسی می تواند مرا در برابر او یاری دهد، بنابراین سخنان شما چیزی جز اطمینان به زیانکار بودن شما نمی افزاید (۱۶۸)».

   

به خاطر داشته باشید که خداوند شما را جانشینان قوم عاد قرار داد، و در زمین مستقر ساخت (۱۶۹). یعنی از یک طرف نعمت های فراوان الهی را فرموش نکنید و از سوی دیگر توجه داشته باشید که پیش از شما، اقوام طغیانگری مانند قوم عاد بودند که بر اثر مخالفتهایشان به عذاب الهی گرفتار و نابود شدند.

سپس حضرت صالح با تکیه بر بعضی از نعمت ها و امکانات خداداد قوم ثمود فرمود: «شما در سرزمینی زندگی می کنید که دشت های مسطح با خاک های مساعد دارد که می توانید قصرهای مجلل و خانه های مرفه در آن بسازید. و نیز کوهستان هایی دارد که می توانید خانه هایی مستحکم در دل سنگ ها بنا کنید (۱۷۰)». از این تعبیر، چنین به نظر می رسد که آنان محل زندگ خود را در تابستان و زمستان تغییر می دادند؛ در بهار و تابستان در دشت های وسیع و پربرکت به زراعت و دامداری می پرداختند و به همین جهت خانه های مرفه و زیبایی در دشت داشتند و به هنگام فصل سرما و تمام شدن برداشت محصول، در خانه های مستحکمی که در دل صخره ها تراشیده بودند و در مناطق امن قرار داشت و از گزند طوفان و سیلاب دور بود، می زیستند و آسوده خاطر زندگی می کردند (۱۷۱). این همه نعمتهای فراوان خدا را یادآور شوید و در زمین فساد و کفران نعمت نکنید.

   

– سرسختی قوم ثمود

قوم ثمود در پاسخ به دعوت های این پیامبر الهی گفتند: «ای صالح! تو از افسون شدگانی و عقل خود را از دست داده ای، برای همین سخنان نامربوط می گویی! (۱۷۲)».

آنان معقد بودند که ساحران گاهی از طریق سحر، عقل و هوش افراد را از کار می اندازند، این تهمت را نه تنها به حضرت صالح بلکه به دیگر پیامبران نیز زده اند. آنان اگر مردی الهی برای اصلاح عقاید و نظام فاسدشان قیام می کرد او را دیوانه و مجنون و مسحور می خواندند.

قرآن همچنین می گوید: «آن قوم خود خواه که خداوند یگانه را انکار کردند و لقای آخرت و رستاخیز را تکذیب نمودند و ما آنها را نعمت فراوانی در زندگی دنیا بخشیده بودیم؛ گفتند: این بشری است مثل شما، از آنچه شما می خورید، می خورد و از آنچه می نوشید، می نوشد (۱۷۳)».

سپس به یکدیگر گفتند: «اگر شما از بشری مانند خود اطاعت و پیروی کنید مسلما از زیانکارانید (۱۷۴)».

   

قوم صالح با انکار معاد که قبول آن همواره سد راه خودکامگان و هوسرانان است، گفتند: «آیا این مرد به شما وعده می دهد وقتی که مردید و خاک و استخوان شدید، باز هم از قبرها بیرون می آیید و زندگی جدیدی را شروع می کنید!؟ هیهات! هیهات! از این وعده هایی که به شما داده می شود (۱۷۵)».

سپس با تأکید بیشتر بر انکار معاد گفتند که «غیر از این زندگی دنیا چیزی در کار نیست، پیوسته گروهی از ما می میرند و نسل دیگری جای آنان را می گیرد و بعد از مرگ دیگر هیچ خبری نیست و ما هرگز برانگیخته نخواهیم شد (۱۷۶)».

آنان به تنها به این نسبت های ناروا بر پیامبرشان اکتفا نکردند بلکه با اتهامی بسیار ناروا به او گفتند: «او فقط مردی است دروغگو که بر خدا افترا بسته و به همین دلیل ما هرگز به او ایمان نخواهیم آورد». نه رسالتی از طرف خدا دارد و نه وعده های رستاخیز او درست است و نه برنامه های دیگرش، به همین دلیل یک آدم عاقل به او ایمان نخواهد آورد!.

   

– خنثی شدن توطئه کافران

قرآن با اشاره به بخش دیگری از داستان حضرت صالح و قومش، که مربوط به توطئه قتل او از طرف گروه های کافر و منافق و خنثی شدن توطئه آنان است، می فرماید: «در آن شهر (وادی القری) نه گروهک بودند که در زمین فساد می کردند و اصلاح نمی کردند». (۱۷۷)

برخورد شید قوم ثمود به جایی رسید که به گروه های نه گانه تقسیم شدند و با سازماندهی و برنامه ریزی فسادانگیز خود، به کارشکنی پرداختند و به همدیگر گفتند: «بیایید به خدا سوگند یاد کنیم که بر صالح و خانواده اش ‌ شبانه حمله ور شویم و آنان را به قتل رسانیم، سپس به کسی که مطالبه خون او را می کند، بگوییم ما از خانواده او خبر نداشتیم و ما در ادعای خود راستگو هستیم (۱۷۸)».

در تاریخ آمده است که در کنار شهر حجر کوهی بود که غار و شکافی داشت، صالح (علیه السلام) برای عبادت خداگاه شبانه به آنجا می رفت و به مناجات و شب زنده داری می پرداخت.

   

دشمنان توطئه گر که آن حضرت را تهدید به قتل کرده بودند، تصمیم گرفتند مخفیانه به آن کوه رفته و در پشت سنگ های آن پنهان شوند و در کمین حضرت صالح به سر برند تا وقتی صالح به آنجا آمد او را به قتل برسانند و پس از آن به خانه او حمله کنند وشبانه آنان را نیز قتل عام نمایند؛ سپس مخفیانه به خانه های خود برگردند و اگر کسی از این حادثه پرسید، اظهار بی اطلاعی نمایند.

اما خداوند توطئه آنان را به طرز عجیبی خنثی کرد و نقشه هایشان را نقش بر آب کرد، زیرا هنگامی که در گوشه ای از کوه کمین کرده بودند، کوه ریزش ‌ کرد و صخره عظیمی از بالای کوه سرازیر شد و آنان را در لحظه ای کوتاه در هم کوبید و نابود کرد!

قرآن با اشاره به این توطئه می فرماید: «آنان نقشه مهمی کشیدند و ما هم نقشه مهمی؛ در حالی که آنان خبر نداشتند (۱۷۹)».

   

– ناقه صالح

ابوحمزه ثمالی از امام باقر (علیه السلام) روایت می کند که جبرئیل درباره هلاکت قوم ثمود برای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بیان کرد که حضرت صالح به میان قومش رفت و به آنان چنین پیشنهاد کرد: «من در شانزده سالگی به سوی شما فرستاده شدم و اکنون یکصد و بیست سال از عمرم گذشته است؛ پس از آن همه تلاش، اینک برای اتمام حجت، پیشنهادی به شما می کنم و آن این که اگر بخواهید، من از خدایان شما تقاضایی می کنم، اگر خواسته مرا برآوردند از میان شما می روم و دیگر کاری به شما ندارم و شما نیز تقاضایی از خدای من بکنید تا خدای من به تقاضای شما جواب دهد. در این مدت طولانی، هم من از دست شما به ستوه آمده ام و هم شما از من خسته شده اید». قوم ثمود گفتند: پیشنهاد شما منصفانه است. از این رو روزی را وعده گذاشتند که برای انجام آن بروند.

روز موعود فرا رسید. بت پرستان به بیرون شهر کنار بت ها رفتند و خوراکی ها و نوشیدنی های خود را به رسم تبرک کنار بت ها نهادند و سپس ‌ آن خوراکی ها را خوردند و نوشیدند؛ آنگاه به دعا و التماس و راز و نیاز از بت ها پرداختند. آنگاه به صالح گفتند: «آنچه تقاضا داری، از بت ها بخواه».

صالح اشاره به بت بزرگ کرد و به حاضران گفت : نام این بت چیست؟ گفتند: فلان! صالح به آن بت بزرگ خطاب کرد و گفت : تقاضای مرا برآور، ولی بت بزرگ جوابی نداد. صالح به قوم گفت : پس چرا این بت جواب مرا نمی دهد؟ گفتند: از بت دیگر تقاضا کن!

صالح نیز تقاضای خود را از بت دیگری درخواست کرد ولی باز جوابی نشنید.

   

قوم ثمود به بت ها رو کردند و گفتند: چرا جواب صالح را نمی دهید؟ آنان به صالح گفتند: به کناری برو و اندکی ما را با بت هایمان به حال خود بگذار.

صالح به کناری رفت و آن مردم فرش هایی را که گسترده بودن و ظرف هایی را که همراه آورده بودند جمع کردند و خود بر روی خاک ها غلتیدند و خطاب به بت ها گفتند: اگر امروز جواب صالح را ندید ما رسوا می شویم، سپس به صالح گفتند: اکنون بیا و درخواست کن، صالح پیش آمد و آنها را خواند، ولی باز هم پاسخی نشنید.

صالح به قوم گفت: ساعات اول روز گذشت و خدایان شما به درخواست من جواب ندادند، اکنون نوبت شماست که درخواست خود را از من بخواهید تا از درگاه خداوند بخواهم تا همین ساعت تقاضای شما را برآورد.

هفتاد نفر از بزرگان قوم ثمود سخن صالح را پذیرفتند و گفتند:

«ای صالح! ما تقاضای خود را به تو می گوییم، اگر پروردگار تو تقاضای ما را برآورده کند، تو را به پیامبری می پذیریم و از تو پیروی می کنیم و با همه مردم شهر از تو تبعیت می نماییم».

صالح گفت: آنچه می خواهید تقاضا کنید.

آنان با اشاره به کوهی که نزدیکشان بود، گفتند: ما را به کنار این کوه ببر، تا ما در کنار آن کوه درخواست خود را بگوییم. چون به پای کوه رسیدند، گفتند: ای صالح! از پروردگار خود بخواه، هم اکنون برای ما از این کوه ماده شتری قرمز رنگ و پر کرک که ده ماهه باشد، بیرون آورد.

صالح گفت: درخواست شما برای من بسیار بزرگ است، ولی برای پروردگارم آسان است و در همان حال درخواست آنان را از خدا خواست؛ کوه صدای مهیبی کرد و حرکتی در آن پیدا شد و ماده شتری با همان اوصاف که می خواستند از کوه خارج شد. وقتی که قوم ثمود این معجزه عظیم را مشاهده کردند به صالح گفتند: «خدای تو چقدر سریع تقاضایت را اجابت کرد، از خدایت بخواه، بچه اش را نیز برای ما خارج سازد».

صالح از خدا خواست و بچه شتری نیز از کوه بیرون آمد و اطراف آن ماده شتر شروع به چرخیدن کرد.

صالح در این هنگام با خطاب به آن هفتاد نفر فرمود: «آیا دیگر تقاضایی دارید!؟» گفتند: نه، بیا با هم نزد قوم خود برویم و از آنچه دیدیم خبر دهیم تا به تو ایمان بیاورند.

صالح همراه آن هفتاد نفر به سوی قوم ثمود حرکت کرد ولی هنوز به قوم ثمود نرسیده بود که شصت و چهار نفر از آنها مرتد شدند و گفتند: «آنچه دیدیم سحر و جادو و دروغ بود».

هنگامی که به قوم رسیدند، آن شش نفر باقیمانده، گواهی دادند که آنچه دیدیم حق است ولی قوم سخن آنان را نپذیرفتند و اعجاز صالح را به عنوان جادو و دروغ پنداشتند، عجیب آن که یکی از آن شش نفر نیز شک کرد و به گمراهان پیوست و همان شخص (به نام قدار) آن شتر را پی کرد و کشت (۱۸۰).

   

ناقه صالح دارای ویژگی هایی بود که هر کدام می توانست قلوب مردم را جذب کند و باعث ایمان آنان به حضرت صالح شود، از این رو مخالفان سعی داشتند این معجزه را نابود کنند. آن ناقه معجزه ای عجیب و حیوانی شگفت انگیز بود.

حضرت صالح فقط به آنها تذکر داد: «ای مردم این شتر خداست که شما را در آن نشانه و معجزه ای است و خداوند آن را برای شما معجزه قرار داده است و دلیلی بر صدق نبوت و دعوت من است. او را به حال خود واگذارید تا در زمین خدا بچرد و گیاه و علف بخورد. آسیبی به او نرسانید که عذاب زودرس شما را فراخواهد گرفت (۱۸۱)».

و در آیه شریفه دیگری خطاب به صالح آمده است : «ما ناقه را برای امتحان و آزمایش قوم می فرستیم و به مردم خبر ده که آب شهر باید در میان آنها تقسیم شود، یک روز از برای ناقه و یک روز برای اهالی شهر باشد و هر کدام از آنان باید در نوبت خود حضور یابد و دیگری مزاحم او نشود (۱۸۲)».

هر روز که نوبت شتر بود و آب را می خورد و به جای آن به همه مردم شیر می داد و هیچ کوچک و بزرگ و زن و مردی نبود که در آن روز از شیر آن شتر نخورد و چون روز دیگر می شد مردم از آن آب استفاده می کردند و شتر آب نمی خورد.

   

– کشته شدن ناقه صالح

در این که سبب کشتن ناقه صالح چه بود، اختلاف نظر است که در بحث روایی به آن اشاره می شود. اما آنچه مسلم است، با تمام تأکیدهایی که حضرت صالح درباره مراقب از آن ناقه کرده بود، سرانجام آن را کشتند، چرا که وجود آن به عنوان نشانه ای الهی باعث بیداری مردم و گرایش آنان به صالح می شد؛ لذا گروهی از سرکشان قوم ثمود که نفوذ دعوت صالح را مزاحم منافع خویش می دیدند، توطئه ای برای از بین بردن ناقه چیدند.

گروهی برای این کار مأمور شدند و سرانجام یکی از آنان به ناقه حمله کرد و ضرباتی بر آن وارد کرد و «آن را از پای در آوردند (۱۸۳ )».

سپس با کمال بی شرمی نزد حضرت صالح آمدند و گفتند: «ای صالح! اگر تو فرستاده خدا هستی، هر چه زودتر عذاب الهی را به سراغ ما بفرست (۱۸۴)» اما حضرت صالح به آنان گفت : «ای قوم من! چرا پیش از تلاش و کوشش برای جلب نیکی ها، برای عذاب و بدی ها عجله دارید؟. چرا از درگاه الهی تقاضای آمرزش گناهان نمی کنید تا مشمول رحمت او واقع شوید (۱۸۵)».

صالح پس از سرکشی و عصیان قوم در از بین بردن ناقه به آنان اخطار کرد و گفت : «سه روز تمام در خانه های خود از هر نعمتی می خواهید بهره مند شوید و بدانید، پس از این سه روز عذاب و مجازات الهی فرا خواهد رسید! (۱۸۶)».

   

– فرا رسیدن عذاب الهی

قرآن کریم سرانجام قوم ثمود را چنین بیان فرموده است : «و کسانی را که ستم کردند، صیحه آسمانی فرا گرفت و آنچنان این صیحه، سخت و سنگین و وحشتناک بود که بر اثر آن همگی آنان در خانه ها خود به زمین افتادند و مردند، آن چنان مردند و نابود شدند و آثارشان بر باد رفت که گویی هرگز در آن سرزمین ساکن نبودند (۱۸۷)».

همچنین در جایی دیگر فرموده است : «این است خانه های ایشان که به خاطر آن که ستم می کرده اند، خالی مانده و در این مسأله برای کسانی که بدانند، عبرتی است (۱۸۸)».

در سوره سجده نیز می فرماید: «ما قوم ثمود را هدایت کردیم ولی آنان کوردلی را بر هدایت ترجیح دادند و به جرم کارهایی که می کردند، صاعقه عذاب خوارکننده گریبانشان را گرفت؛ فقط کسانی را که ایمان آورده و تقوی داشتند نجات دادیم (۱۸۹)».

   

– سرانجام صالح و پیروانش

قرآن درباره چگونگی نزول عذاب بر این قوم سرکش، بعد از پایان مهلت سه روزه و نجات پیروان صالح می فرماید:

«هنگامی که فرمان ما برای مجازات این گروه فرا رسید، صالح و کسانی را که با او ایمان آورده بودند در پرتو رحمت خویش از آن عذاب رهایی بخشیدیم (۱۹۰)».

نه تنها از عذاب جسمانی و مادی که «از رسوایی و خواری و بی آبرویی که آن روز دامن این قوم سرکش را گرفت نیز نجاتشان دادیم، چرا که پروردگارت قوی و قادر بر همه چیز و مسلط بر هر کار است (۱۹۱)».

در این که چند نفر به صالح ایمان آوردند اختلاف است. بنابر بعضی از تواریخ آنان چهار هزار نفر بودند که پس از هلاکت قوم ثمود به طرف سرزمین حضرموت کوچ کردند. برخی دیگر نیز نقل کرده اند که آنان یکصد و بیست نفر بودند که به مکه رفتند.

   

* حضرت صالح (علیه السلام) و قوم او در روایات

   

– تمدن قوم ثمود

در روایتی از ابن عباس نقل شده که قوم ثمود برای تابستان و ایامی که هوا ملایم بود، خانه هایی در زمین های مسطح می ساختند و برای زمستان ها دل کوه را می تراشیدند و خانه درست می کردند تا محکم تر و گرم تر باشد. به سبب عمرهای درازی که داشتند؛ ناچار بودند برای دوام بیشتر سنگ های کوه ها را بتراشند و خانه های خود را در نقبهایی که در کوه احداث کرده بودند، بسازند، زیرا سقف های معمولی به اندازه عمرهای ایشان دوام نمی آورد (۱۹۲).

   

– ناقه صالح

در روایتی امام صادق (علیه السلام) فرمود: قوم ثمود، سنگی داشتند که آن را احترام و پرستش می کردند و سالی یک روز در کنار آن جمع می شدند و برایش قربانی می کردند. چون صالح به سوی آنان مبعوث شد، به او گفتند: اگر راست می گویی از خدای خویش بخواه تا از این سنگ سخت، ماده شتری ده ماهه برای ما بیرون بیاورد. صالح نیز از خدا خواست و ماده شتر با همان خصوصیاتی که خواسته بودند از سنگ خارج شد. در این هنگام خدای تبارک و تعالی به صالح وحی فرمود: «به اینها بگو که خداوند مقرر فرموده که آب این قریه یک روز از آن شتر باشد و یک روز برای شما» و هر روز که نوبت شتر بود و آب را می خورد، به همه مردم شیر می داد و هیچ کوچک و بزرگ و صغیر و کبیری نبود که در آن روز از شیر آن شتر نخورد و چون روز دیگر می شد، مردم از آب استفاده می کردند و شتر آب نمی خورد (۱۹۳).

در حدیث علی بن ابراهیم است که چون روز دیگر می شد (روزی که نوبت شتر نبود) آن ماده شتر می آمد و در وسط قریه آنها می ایستاد و مردم می آمدند و هر کس به هر اندازه شیر می خواست از آن می دوشید و می برد (۱۹۴).

در حدیث دیگری آمده است که روزی که آبشخور شتر بود، آن شتر می آمد و سر بر آب می گذارد و بلند نمی کرد تا همه را می خورد، سپس سرش را بلند می کرد و پاهای خود را باز می کرد، مردم می آمدند و هر چه شیر می خواستند، می دوشیدند و می خوردند و سپس ظرف ها را می آوردند و پر می کردند که دیگر ظرف خالی باقی نمی ماند (۱۹۵).

   

– علت کشتن ناقه صالح

ابن اثیر در کامل حدیثی گفته است که خدای تعالی به صالح وحی کرد که در آینده نزدیکی قوم تو شتر را خواهند کشت، وقتی صالح جریان را به آنان گفت، به صالح گفتند که ما هرگز این کار را نخواهیم کرد. صالح فرمود: اگر شما هم این کار را نکنید، فرزندی از شما به وجود خواهد آمد که او این کار را انجام می دهد.

آنان پرسیدند که نشانه آن شخص چیست که به خدا سوگند اگر ما او را پیدا کنیم به قتل می رسانیم.

صالح فرمود: پسری است سرخ ‌رو و کبود چشم و سرخ مو. اتفاقا از بزرگان قریه، یکی پسری داشت که زن نگرفته بود و دیگری دختری داشت که همسری نداشت؛ آن دو تصمیم گرفتند آن پسر و دختر را به ازدواج یکدیگر درآورند و چون ازدواج کردند همان سال پسری که صالح خبر داده بود به دنیا آمد.

مردم قابله ها و نیز مأمورانی گمارده بودند تا هر وقت چنین مولودی به دنیا آمد به آنان خبر دهند و چون مولود مزبور از همان زن و شوهر به دنیا آمد، زنان فریاد زدند که این همان مولودی است که صالح پیغمبر خبر داد، مأموران خواستند آن فرزند را از آنان بگیرند؛ ولی دو پیرمرد که جد آن مولود بودند، مانع این کار شدند و گفتند: هرگاه صالح خواست ما او را به قتل می رسانیم.

   

قبل از این اتفاق نه نفر از مردم آن قریه بچه دار شده بودند ولی از ترس آن که مبادا آن فرزندان کشنده ناقه صالح باشند، آنان را کشته بودند؛ اما پس از به قتل رساندن آنان از کار خود پشیمان شدند و کینه صالح را به دل گرفتند و در صدد قتل او برآمدند و دست به فساد و تبهکاری زدند (۱۹۶).

مرحوم طبرسی (رحمه الله) در مجمع البیان از قول سدی نقل کرده که وقتی که قدار بزرگ شد روزی با دوستان خود در جایی نشستند و خواستند شراب بخورند؛ قدری آب طلبیدند که در شراب بریزند ولی آب نبود چون آن روز آبشخور نوبت ناقه صالح بود و آن حیوان آب ها را خورده بود، این وضع بر آنان گران تمام شد. قدرا گفت : «مایلید تا من این شتر را بکشم» آنان گفتند: «آری» و بدین ترتیب مقدمات قتل ناقه را فراهم ساختند (۱۹۷).

کعب نقل کرده است که سبب پی کردن ناقه صالح آن شد که زنی به نام ملکا، ملکه قوم ثمود، وقتی که دید گروهی به حضرت صالح ایمان آوردند و روز به روز پر جمعیت آنان افزوده می شود به مقام صالح (علیه السلام) حسادت ورزید. در آن عصر زنی به نام «قطام» معشوقه مردی به نام «قدار بن سالف» و زن دیگری بنام «قبال» معشوقه مردی بنام «مصدع» وجود داشتند، قدار و مصدع هر شب شراب می خوردند و با آن دو زن به عیش و نوش می پرداختند.

ملکا به این دو زن گفت : هرگاه قدار و مصدع نزد شما آمدند تا با شما هم بستر شوند از آنها اطاعت نکنید و به آنها بگویید که ملکه ثمود به خاطر ناقه و رونق گرفتن دعوت صالح اندوهگین هستند، ما تمکین نمی کنیم مگر اینکه ناقه را به هلاکت برسانید.

آن دو زن بدکاره، سخن ملکه ثمود را پذیرفتند وقتی که قدار و مصدع سراغ آنها آمدند، آنها گفتند: ما تمکین نمی کنیم تا وقتی که ناقه به هلاکت برسد. قدار و مصدق گفتند: ما در کمین ناقه هستیم تا او را بکشیم.

آنان در کمین ناقه قرار گرفتند، قدار در پشت سنگی عظیم کمین کرد، مصدع نیز در پشت سنگی دیگر کمین نمود؛ وقتی که ناقه پس از آشامیدن آب، بازگشت و از کنار مصدع رد شد، مصدع تیری به ساق پای او زد، سپس ‌ قدار از کمینگاه خارج شد و با شمشیر به ناقه حمله کرد و آنچنان بر پشت پای ناقه ضربت زد که ناقه بر زمین افتاد و فریاد جانسوزی سر داد که بر اثر آن بچه اش وحشت زده گریخت. سپس قدار ضربت دیگری بر سینه ناقه زد، آنگاه ناقه را نحر کرد و کشت، اهالی شهر کنار ناقه آمدند و گوشت او را قطعه قطعه نمودند و بین خود تقسیم کردند و پختند و خوردند.

بچه ناقه به بالای کوه گریخت و در آنجا ناله بلند و جانسوزی سر داد به طوری که این ناله دل های مردم را به درد آورد و مردم وحشتزده نزد صالح آمدند و به عذرخواهی پرداختند و گفتند: ناقه را فلانی و فلانی کشتند، ما چه تقصیر داریم؟

حضرت صالح فرمود: بروید سراغ بچه ناقه، اگر آن را سالم به دست آورید امید آن است که عذاب از شما برطرف گردد.

آنان بالای کوه رفتند و به جستجوی بچه ناقه پرداختند، ولی آن را نیافتند آنان شب چهارشنبه ناقه را کشتند، صالح به آنها گفت : «سه روز در خانه خود هستید و سپس عذاب الهی شما را فرا خواهد گرفت (۱۹۸)».

   

– عذاب الهی

پس از کشتن ناقه صالح، صالح به میان قوم خود رفت و گفت : ای قوم! نشانه عذاب این است که چهره شما در روز اول از این سه روز، زرد می شود و در روز دوم سرخ می گردد و در روز سوم سیاه می شود. همین نشانه ها در روز اول و دوم و سوم، ظاهر شد، در این میان بعضی که مضطرب شده بودند به بعضی دیگر می گفتند: مثل این که عذاب نزدیک شده است ولی آخرین جواب قوم این بود که : ما هرگز سخن صالح را نمی پذیریم و از خدایان (بت ها) خود دست برنمی داریم.

سرانجام نیمه های شب، جبرئیل امین بر آنان فرود آمد و صیحه ای زد، این صیحه به قدری بلند بود که بر اثر آن پرده های گوششان دریده شد و قلب هایشان شکافته گردید و جگرهایشان، متلاشی شد و همه آنان در یک لحظه به خاک سیاه مرگ افتادند و وقتی که آن شب به صبح رسید خداوند، صاعقه آتشین و فراگیری از آسمان به سوی آنان فرستاد، آن صاعقه آنان را سوزانید و همگی را به هلاکت رسانید (۱۹۹).

   

– چرا عذاب الهی فراگیر بود؟

امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در فرازی از یکی از خطبه هایش ‌ می فرماید: «ناقه صالح را تنها یک نفر به هلاکت رسانید، ولی خداوند همه را مشمول عذاب ساخت چرا که همه آنها به این امر رضایت داشتند (۲۰۰)».

   

– شقی ترین مردم از اولین و آخرین

شیعه و سنی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده اند که آن حضرت فرمود: «شقی ترین مردم از اولین، همان کسی بود که ناقه صالح را کشت و شقی ترین مردم از آخرین کسی است که علی را به قتل می رساند (۲۰۱)».

   

پی نوشت ها:

(۱۶۶) – اعراف / ۷۴.

(۱۶۷) – شعرأ، آیات ۱۴۳ – ۱۵۲.

(۱۶۸) – هود / ۶۳ – ۶۱.

(۱۶۹) – اعراف / ۷۴.

(۱۷۰) – همان.

(۱۷۱) – در روایتی از ابن عباس نقل شده که قوم ثمود برای تابستان و ایامی که هوا ملایم بود، خانه هایی در زمین های مسطح می ساختند و برای زمستان ها دل کوه را می تراشیدند و از آنان خانه درست می کردند تا محکم تر و گرم تر باشد. (مجمع البیان، ج ۴، ص ۴۴۰).

(۱۷۲) – شعرأ / ۱۵۳.

(۱۷۳) – مؤ منون / ۳۳.

(۱۷۴) – مؤ منون / ۳۴.

(۱۷۵) – مؤ منون / ۳۵ و ۳۶.

(۱۷۶) – مؤ منون / ۳۷.

(۱۷۷) – نمل / ۴۸.

(۱۷۸) – نمل / ۴۹ و ۵۰.

(۱۷۹) – نمل / ۵۰.

(۱۸۰) – الکافی، ج ۸، ص ۱۸۵.

(۱۸۱) – هود / ۶۴.

(۱۸۲) – قمر / ۲۷ و ۲۸.

(۱۸۳) – اعراف / ۷۷.

(۱۸۴) – همان.

(۱۸۵) – نمل / ۴۶.

(۱۸۶) – هود / ۶۵.

(۱۸۷) – هود / ۶۷ و ۶۸.

(۱۸۸) – هود / ۶۷.

(۱۸۹) – نمل / ۵۲.

(۱۹۰) – هود / ۶۶.

(۱۹۱) – همان.

(۱۹۲) – مجمع البیان، ج ۴، ص ۴۴۰.

(۱۹۳) – روضه کافی، ص ۱۸۷.

(۱۹۴) – تفسیر قمی، ص ۳۰۸.

(۱۹۵) – مجمع البیان، ج ۴، ص ۴۴۱.

(۱۹۶) – کامل التواریخ، ج ۱، ص ۹۰.

(۱۹۷) – مجمع البیان، ج ۴، ص ۴۴۱.

(۱۹۸) – بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۳۹۱.

(۱۹۹) – روضه کافی، ص ۱۸۸.

(۲۰۰) – نهج البلاغه، خطبه ۲۰۱.

(۲۰۱) – شواهد التنزیل، ج ۲، ص ۳۳۵.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ده − 1 =

دکمه بازگشت به بالا