آن قدیم‌ترهاادبیات و شعر

ای منتظر غمگین مباش قدری تامل بیشتر

دل که می‌گیرد جان فریاد می‌زند و قلم می‌نگارد. ثانیه‌ها هر چه کندتر می‌گذرند قلب‌ها بیشتر می‌تپد. هستی تو را نجوا می‌کند. از هر چه بگذریم به تو می‌رسیم و از هر چه و هر که منقطع شویم به خیال وصل تو شادمان می‌گردیم. روح تو را می‌خواند و اندیشه در انتظار حضور تو سبز مانده. پرواز را با یاد حضور تو به خاطر سپرده‌ایم و جان در انتظار طلوع تو می‌فرساید و چه خوش این انتظار و شیرین است روزگار وصل و چه لذت‌بخش طلوعی است.

آنان‌که تو را می‌خوانند از خویشتن خویش بگذشته‌اند و آنان‌که تو را از اعماق وجود فریاد می‌کنند قبل از همه چیز و همه کس خود را به سکوت خوانده‌اند. خود را به سکوت خوانده‌اند تا تو را فریاد کنند و تو را فریاد کنند تا از خویشتن رهایی یابند. اینان منتظران ظهورند و دست از مس وجود شسته‌اند تا با نفس کیمیایی تو زر شوند. ایشان عاشقان حقیقتند و جز با وعده‌ی وصل تو شادمان نمی‌گردند.

ای آرزوی مشتاقان عالم! ای وعده‌ی موعود! ای پیدای پنهان! سال‌هاست که خستگی حضور با عبور برایمان محنت‌آور شده، سال‌هاست که دیده‌ها را نادیده می‌انگاریم و وقایع را باور نداریم، چرا که باور داریم که تو را داریم و بالاخره خواهی آمد. فقط بگو آیا ما نیز در روزگار آمدنت هستیم؟!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا