آن قدیم‌ترهاادبیات و شعرمذهبی و اعتقادی

الهی ما اقربک منی…

از حرا فرود اومد…

مثل یه بید مجنون باد دیده می‌لرزید…

رسید خونه…

خدیجه (س) بود…

مثل همیشه…

هر چه عبا و پتو در خونه بود…

آورد…

انداخت روی دوش‌های او…

ولی هنوز از پس‌لرزه‌های خواندن…

بی‌سواد خواندن…

رها نشده بود…

دوباره کلمه فرود اومد…

“ای که در پارچه‌ها، خود را پیچیده‌ای…

برخیز…

برخیز و هوشیارشان کن”

چه تکلیف سختی…

سخت شیرین…

خدا آروم توی گوشش نجوا کرد…

“بگو به بندگان من که نزدیکم…

اگر صدایم کنند، جواب می‌دهم”

اما من…

من از رنج این واسطه‌ی نجوا…

این نجوای شیرین

چه می‌فهمم؟

من که مدت‌هاست…

شیرینی یه الهام نرم را حس نکردم…

از یه شادی ناب…

از شور یک کلمه…

وقتی به یه دل نازنین می‌رسه…

چی می‌فهمم؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

10 + دو =

دکمه بازگشت به بالا