آن قدیم‌ترهاادبیات و شعر

اعتراف

بگذار سخن بگویم

بگذار تهی شوم از درد

که گفتن خوب است و

از تو گفتن خوبتر

هر چند که آیینه‌ی کلام مرا

بر مهتابی باورت نخواهی نشاند

اینک منم

پر از شکستن و سوختن

با کوله‌باری از مصیبت و شیون

ببین چه تلخ ایستاده‌ام بر استوای تنهایی خویش

با بازوانی که مرزهای توانستن را نمی‌شناسند

کمان شکسته و ترکش تهی

با پاهای بی‌رمق از کشاکش کارزار

که بسان ستون‌هایی شکسته

یادگار تلخ تطاول نگاه تو هستند

بی تو

هر طلوع

زنگ کهنه ی ساعتی است

که بیهودگی مرا تکرار می‌کند

و غروب

تنها پناهی

برای گریستن

من

و

آفتاب.

 

 

* این پست توسط خانم نگین توسلیان در کیمیای میهن‌بلاگ ثبت شده است. تاریخ ویرایش: سه‌شنبه ۱۳۹۸/۰۱/۰۶

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

6 + 15 =

دکمه بازگشت به بالا