زکات العلم نشره

از سرما تا شیطان

سلام

این متن را در بین نوشته‌هایی که از سال‌های دور از نت جمع کرده بوده و نگه داشته بودم پیدا کردم. خواندن دوباره‌اش خالی از لطف نیست.

یاعلی

 

روزی استاد دانشگاهی شاگردان خود را به مباحثه طلبید. او در کمال اعتماد به نفس از دانشجویانش پرسید: آیا خداوند همه‌ی موجودات را آفریده است؟ یکی از دانشجویان با شجاعت پاسخ داد: بله! استاد پرسید: هر موجودی را؟ دانشجو جواب داد: بله! هر آنچه را که وجود دارد. استاد گفت: در این صورت این جمله که خداوند شیطان را هم آفریده درست است، زیرا شیطان هم وجود دارد.

دانشجو نتوانست به این پرسش پاسخ دهد و ساکت ماند. استاد با حالتی حاکی از احساس خوشنودی با خود اینطور اندیشید که بار دیگر توانسته است اثبات کند که ایمان و اعتقادات مذهبی چیزی جز افسانه نیست.

در همین حال ناگهان دانشجوی دیگری دست بلند کرد و پرسید: استاد! آیا سرما وجود دارد؟ استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد، آیا تو تا به حال سرما را احساس نکرده ای؟ دانشجو در کمال احترام پاسخ داد: استاد! در واقع سرما وجود ندارد. بر پایه‌ی نتیجه‌ی دستاوردهای دانش فیزیک، سرما در واقع عبارت است از نبودن کامل یا غیبت کلی گرما؛ هر شیئی را زمانی می‌توان مورد مطالعه قرار داد که انرژی از خود ساطع کند و انرژی هر شیء به صورت گرما ساطع می‌شود. بدون گرما اشیاء ساکن و بدون انرژی جنبشی‌اند و نمی‌توانند از خود واکنش نشان دهند، اما سرما وجود ندارد. ما خود واژه‌ی سرما را ابداع کرده‌ایم تا پدیده‌ی نبودن گرما را به کمک آن توصیف کنیم.

دانشجو در ادامه پرسید: تاریکی چطور استاد؟ آیا به نظر شما تاریکی هم وجود دارد؟ استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد. دانشجو گفت: شما باز هم اشتباه می‌کنید. تاریکی نیز چیزی جز نبودن کامل نور و روشنایی نیست. از نظر فیزیک می‌توان نور و روشنایی را مورد مطالعه قرار داد اما تاریکی را خیر. اگر نور را از منشور عبور دهیم  رنگ‌های گوناگونی بر اساس طول موج امواج نورانی از آن خارج می‌شود. تاریکی نیز عبارتی است که ما از آن برای توصیف نبودن نور استفاده می‌کنیم.

در پایان دانشجو از استاد پرسید: شیطان چطور؟ آیا شیطان هم وجود دارد؟ و خودش ادامه داد: شیطان نیز بر غیبت خداوند در دل انسان‌ها و حالت دوری از عشق و بخشش و ایمان دلالت دارد. عشق و ایمان همانند نور و حرارت است، این دو وجود دارند و نبودن آن‌هاست که شیطان نام گرفته است.

این‌بار نوبت استاد بود که حرفی برای گفتن نداشته باشد. نام این دانشجو «آلبرت انیشتین» بود.  

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یازده + 17 =

دکمه بازگشت به بالا